Skip to content

سکوت تلخ: بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ

2011/10/28
by

پیوند به منبع

یه زمانی بود، اوایل که خودم رو می شناختم، خیلی به این فکر می کردم که تا ابد تنها می مونم. فکر می کردم من تنها پسری هستم که از همجنسش خوشش میاد و بقیه پسرها از دخترا خوششون میاد. توی اون دوران خودم رو بدبخت و هر دختر و پسری که توی خیابون دست همدیگرو می گرفتن خوشبخت می دونستم.

اما گذشت و گذشت و من هرچقدر بزرگتر شدم بیشتر متوجه شدم چیزایی هست فراتر از باهم بودن فیزیکی. وقتی بهتر دقت می کردم می دیدم من به طور فیزیکی تنهام و بقیه روحی. متوجه شدم الزاما هر زن و شوهری که اتفاقا خیلی هم ابراز عشق می کنن به هم خوشبخت نیستن. دیدم زن و شوهرهایی که پنهان از هم حساب بانکی دارن، مبلغ واقعی درآمدشون رو به هم نمیگن، خیلی از تفریحات و خوش گذرونی هاشون یواشکی از همدیگست و وقتی بهم میرسن خیلی تهوع آور بهم ابراز عشق می کنن در حالی که جفتشون می دونن پشت این حرف ها هیچ احساسی وجود نداره.

فراوون دیدم زن و شوهرهایی که از هم متنفر هستن ولی یا به خاطر بچه هاشون با هم زندگی رو ادامه میدن، یا از ترس حرف مردم و زشت بودن طلاق. یا اینکه منافع شخصی طرف می طلبه که به زندگیش ادامه بده.

بسیار دیدم زن و مردهایی که پس از سال ها زندگی مشترک هنوز نمی دونن همسرشون املت رو بیشتر دوست داره یا نیمرو، چاییش رو پر رنگ میخوره یا کمرنگ، از چه عطری خوشش میاد و …

حالا، بعد از گذشت چندسال از روزهایی که خودم رو شناختم، دیگه از اون حس بدبختی که روزی تمام وجودم رو گرفته بود خبری نیست.

امروز من قلب کسی رو دارم که نه به خاطر ترس از حرف مردم، نه به خاطر وجود چندتا بچه بی گناه، نه به خاطر منافع شخصیش و نه هیچ کدوم از دلایلی که استریت ها برای ادامه زندگی باهم دارن با منه. کسی که لازم نیست برای حرف زدن باهاش دنبال حرف و کلمه و جمله بگردم. کسی که با یه نگاه تا آخرش رو میخونه …

کسی که باهاش مزه معجزه رو چشیدم، مزه زندگی، مزه دلتنگی، مزه اشک، دوری، مزه دیدار مجدد …

کسی که اندازه تک تک چنارهای ولیعصر، از راه آهن تا تجریش، اندازه همه قرارهای ایستگاه توپخونه، اندازه همه پله های جمشیدیه، اندازه همه اردک های پارک ملت دوستش دارم

کسی که میشه باهاش تو چله زمستون و زیر برف از پارک وی تا خونه پیاده رفت و اصلا خسته نشد

کسی که وقتی هست بارون پاییزی هر چقدر هم بباره دلت نمی گیره

کسی که خیلی وقت ها به لیاقت خودم شک می کنم که آیا من  شایسته این همه خوبیش هستم یا نه

No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: