Skip to content

koooootah: نارک

2012/02/03
by

رضا: همیشه از اینکه روزی بابک ها! از چرایی وجودشون بپرسن ترسیدم، از اون وقتی که به یاد دارم اینجا همه چی بد بوده و بدتر شده، اما نمی دونم چرا یکی از خودش نمیپرسه مگه ما خودمون چه خیری از این دنیا دیدیم که به خودمون اجازه میدیم انسان دیگه ای رو به وجود بیاریم و بعد به حالش دل هم بسوزونیم. منظورم رو شخصی نگیرید، این یه سئوال از همه مونه

پیوند به منبع

نار اینترنت قطع نیست اما سرعت خیلی پایینه

شاید فقط برای من اینطوریه

نار

فکر میکنم یه روزی به این زودی ایران دچار بحران بدی بشه

جنگ داخلی یا جنگ بین المللی

خیلی نگرانم

بچه که بودم جنگ بود و محرومیت

مثلن من همیشه دلم برای یه نوشابه زرد لک زده بود یا یه موز و یادمه با بابام اهواز زندگی میکردیم(فقط من و اون چون مامانم و خواهرم نیومدن همراه بابا.بابا کارمند راه آهن بود و منتقل شده بود توی زمان جنگ به چند شهر مختلف که آخریش اهواز بود.اونموقع نار احتمالن یادت میآد همه چیز کوپنی بود)و من صبح ها از خواب بلند میشدم با ذوق و شوق همراه بابام میرفتم راه آهن اهواز جایی که بابام کار میکرد و توی رستوران مینشستم و بابام از اعتبارش استفاده میکرد(نار دارم فکر میکنم نکنه بابام به خاطر من باج میداده؟گریه ام گرفت الان)و میرفت برام یه قالب گنده پنیر خیلی خیلی خیلی خوشمزه میگرفت و من با خوشحالی همشو میخوردم

هیچ وقت مزه اون پنیر از یادم نمیره.شاید به خاطر اینه که الان به شدت از پنیر متنفرم چون دیگه اون مزه رو نمیده؟

نار میدونی

الان نگران بابکم

مردم اینجا خیلی بد هستن

الان گلنوش زنگ زد از ترکیه

نار تو گلنوش رو میشناسی

یادته؟

توی ” فقط یه خورده بیشتر ” و ” عزیزم … خوابی؟” یه داستان نوشته بودم که تو و گلنوش و آرش توش بودین؟ توی زیرزمین خانقاه اتفاق میافتاد

گلنوش رو به اسم تمشک معرفی کرده بودم و تو رو به اسم هاملت

این لینک دو قسمتی هست که از گلنوش میرسم به اومدن تو میخای بری یه سر بزنی؟

http://opticalstory.wordpress.com/2010/05/28

http://meanstress.wordpress.com/2010/06/04

نار با گلنوش تلفنی که صحبت میکردم درباره کافکا در ساحل بود.خیلی دوستش دارم گلنوش رو مثل خودمون عاشق چیزای خوبه و یکی از چیزای خوبی که من و گلنوش با هم تجربه کردیم کافکا در ساحله.

نار

نار تو هنوز نخوندی؟

اوشیما منتظره تو هست نار
بوسس
پی نوشت
نار من فکر میکردم باید اینجا  تموم کنم اما متوجه شدم که کلن چیزی که میخاستم بگم یادم رفته بود و مگه نه اینکه من برای نار مینویسم بدون سانسور کردن خودم؟
پس تصمیم گرفتم توی پی نوشت ادامه بدم
نار مردم اینجا خیلی بد شدن
دیروز رفتم یه ردبول بخرم، فروشنده گفت سه هزار تومن ولی الان قیمتش سه هزار و پونصد تومنه شما سه تومن بدین
گفتم آخه من هفته پیش دو و هفتصد خریدم که
ماشین حسابش رو درآورد و حساب کرد که برای خودش میشه دونه ای دو و هفتصد و بعد ازم پرسید
شما که توقع ندارین من با 300 تومن سود بفروشم؟
حالم ازش به هم خورد
نار
بهش گفتم نه توقع ندارم همه چی گرون شده
اما نار من ازش توقع داشتم
من دلم میخاد مردم به هم رحم کنن
حالا که دوستان عزیزمون توی آمریکا و اروپا به جای اینکه حکومت رو له کنن دارن مردم رو له میکنن چرا ما به هم رحم نمیکنیم؟
مامان ِ بابک میگفت برو یه عالمه پوشک برای بابک بخر چند وقت دیگه هیچی گیر نمیآد اینام توی تحریمه
راست میگه چند وقت دیگه پوشک خوب گیر نمیآد
اما من نرفتم نار
از بس احمقم
چون گفتم حتمن بچه های دیگه هم الان لازم دارن و من نباید این کارو بکنم
میدونی نار من برای بابک و سارا و یه عالمه بچه های کوچیکی که باید توی شرایط بد ایران زندگی کنن نگرانم
اینجا همه چی بد شده
مردم چیزایی که قبلن با قیمت دیگه ای خریده بودن رو احتکار میکنن تا بتونن بعدن با قیمت بالا بفروشن
مثلن اگه بری لپ تاپ بخای یا نمیفروشن بهت یا با 600 هزار تومن تفاوت قیمت با دوماه پیش میفروشن
نار
یادته گفتم دوست دارم برگردی ایران؟
برنگرد
اینجا خیلی بده
از نکته های کوچیک تا نکته های بزرگ
مردم هیچ چی رو رعایت نمیکنن
اینجا
پر از
گرگه
گرگ

No comments yet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: